تبليغاتX
یه آدم کوچولوی پیچیده


یه آدم کوچولوی پیچیده

مرا مترسک مینامند

دلم یک ورق پاره ی نازک است

دلم را مچاله نکن!

نگو این که یک کاغذ باطله است

به سطل زباله حواله نکن!

 

دلم دفتری کاهی است.

ورق های آن را نکن زود زود!

بیا بعضی از صفحه ها را بخوان!

از اول ببین

حرف حرف تو بود!

 

اگر باز از دست من دلخوری،

بیا این ببخشید هم مال تو

نرو صبر کن یک کمی صبر کن!

بیا اصلا این دل،

دلم مال تو!

 

عرفان نظر آهاری

|سه شنبه 26 اردیبهشت1391| 21:20|مترسک|

اومدم کمک کنم مثلا!

خواستم قضیه تموم شه...

فک کردم اینطوری باز مثه قبل میشیم...

فک کردم همه با هم خوب میشیم! هممون مثه پارسال میشیم...

اما فک کردن همه چی تقصیره منه...

من خودمم میدونم که خیلی شوتم و هیچی نمیدونم!!

ولی حالا که اومدم کمک میتونستی اینطوری ضایعم نکنی...

هرچند همیشه اینجوریه!

بقیه راس میگنم من دروغ،بقیه خوبن من بد، بقیه میدونن من نمیدونم،..

بقیه فرشتن،من...

ای بابا...

انگار حشره کش زدن!! پخش و پلا شدیم!!

هرکی یه گوشه...

هرکی با یکی...

هرکی تو یه حال...

دلم واسه خودمون و قبلنامون(از اول دی به قبل) تنگ شده...

خیلی زیاد...

 

 

امروز بعد از امتحان رفتیم باغ عفیف آباد.

بدک نبود...

قبول! طرز حرف زدن ناامیدانه!!!

چرا کمکم نمیکنی؟! چرا بیخیالش میشی؟! نکنه دلت میخواد....؟!

 

از سال دیگه کار به هیچکس ندارم (تو یه زمینه خاص!! ) کار خودمو میکنم!!

شاید خیلی زندگیم مزخرف بشه!! همه بد نگام کنن اما مهم نیس...

 

سرکار خانم "اولی"!! میدونی خیلی جلف و بی جنبه و بی فرهنگی؟! البته نه فقط تو!! خیلیاتون!!

بچه!! ایمیل یه آدم یه چیز خصوصیه!! میفهمی یعنی چی!؟ یعنی نباید عین پفک بذل و بخشش کنیش!!

برات متاسفم...

اسمت روته دیگه!! اولی هستی!!

 

 

 

عاااااااشق این قااااالبممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!بخصوص ناخناش!!

خورده ریز۱:خدا داداش شکمو نسیب نکنه!!

خورده ریز۲:دلم واسه دین تنگ شده!!

خورده ریز۳:شنبه امتحان دینی دارم!! تا امروزم ۳ تا از امتحانارو دادیم!!

خورده ریز۴:هویج شدم!! تا ناخونام نارنجیه!!

خورده ریز۵:زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...

خورده ریز۶:کاش میدونستی هر کاری که کردم واسه شخص شخیص خودت بود!!حالا هی بگو من تشکر نمیکنم!! مگه میگم تشکر کن؟! میگم بفهم!! همین!!

خورده ریز۷:دختر بودن کار مسخره و جلفی است!! خدارو شکر تا حدی دختر نیستم!! ناشکری نمیکنما!!

 

|سه شنبه 26 اردیبهشت1391| 14:47|مترسک|

پنداشتی چون كوه ،کوهِ خامش دمسردم؟


بی درد ، سنگِ ساكتِ بی دردم ؟ 


نی!


قله ام،


بلند ترین قله ی غرور   


اینك درون سینه ی من التهاب هاست...


هرگز گمان مبر،  


شد خاطرات تلخ فراموشم 


هر چند


به مانند كوه، ساكت و سردم 

لیک

آتشفشان مرده ی خاموشم.



""حمید مصدق""

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدمهای تمام شده را دیگر از نو شروع نکن...

 

 

نه آنها مثل قبل خواهند بود،

 

 

نه تو!

 

نه حتی رابطه تان!!

 

 

""از وب بغض های یه حوا""

|دوشنبه 18 اردیبهشت1391| 19:2|مترسک|

سلام!!

آقا این پست قبلیم خیلیییی توپه!! چقد من خوب میتونم حرفمو در قالب یک متن ادبی بیان کنم!!

این هفته ما هممون عین قطب مثبت و منفی شدیم!!

یه  دقیقه میخندیدیم یه دقیقه بعد دعوا بود....

جدیدا عوض شدیم...

بعضیا هم عوضی شدن...

 

 

خیلی خیلی خیلی داره بهمون فشار میاد بخاطر امتحانا!!

ما هفته دیگه امتحانای ترممون شروع میشه ولی هنوز ۳ تا امتحان دیگه باید بدیم..نامردیه!!

هیچکس درکمون نمیکنه...

 

یه درخت تو حیاط مدرسه داشتیم که خیلی بزرگ بود..

همه واسه دردودل یا گفتن رازهاشون میرفتن زیر این درخته...

جای دنجی هم بود..

یه نیمکت خوشگل هم زیرش بود...

شنبه همینطوری الکی از ریشه قطع شد و افتاد...

بماند که ماشین یکی از مسولین مدرسه رو هم له کرد، ولی درخت خوبی بود..

خیلی دلم واسش تنگ میشه...

این درخته تو مدرسه نماد خیلی چیزا بود!

سنگ صبور خیلیا بود!

راز خیلیا رو میدونست!

سایه خیلی خوبی هم داشت...

اما دیگه رفته...تازه وقتی قطعش کردن هیچکس دورو برش نبود..

این درخته که رفت،خیلی چیزا رو با خودش برد...

خیلی از دوستی ها، مهربونی ها، گذشت ها،..

نماد استقامت بود هم تو زندگی هم درس هم دوستی..

حالا دیگه رفته...

و خیلی از دوستی ها از هم پاشیده...

وقتی بود، همه جز خودشون بقیه رو هم میدیدن اما حالا...

انگار فقط خودشون مهمن...

درخته یادمون میوورد که ما دوستیم!

نسبت به هم وظایف و توقعاتی داریم...

اما حالا همه این چیزا رو یادشون رفته...

 

 

 

دوستان عزیز!! دوستی یعنی وقتی میپرسی "چطوری؟"، با اولین جمله ی رفیقت تا ته ماجرا رو بخونی.

دوستی به این معنی نیست که بگی "چطوری؟" و بعد منت بذاری که" من فلان روز و فلان روز حالتو پرسیدم!"

قبول!حالمو پرسیدی! اما آیا منتظر جواب هم شدی؟!

 

 

روحت شاد درخت عزیز...

سبز سبزم ....    ریشه داشتم....

 

 

 

خورده ریز۱: ایرج قادری دار فانی را وداع گفت...روحش شاد..

خورده ریز۲: دیروز هم یه گنجشک مرده کف حیاط مدرسه پیدا کردیم!!

خورده ریز۴: واسه مامانم چی بخرم!!؟!!

خورده ریز۵: خدایا!! راضیم به هرچی تو بخوای...

خورده ریز۶: چقد نمایندگی سخته یعضی وقتا...

خورده ریز۷: باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی! کاشکی شعر مرا میخواندی....

 

|دوشنبه 18 اردیبهشت1391| 18:51|مترسک|

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند,

زیبایی هایش را بیرون بکشد …

تلخی هایش را صبر کند…

آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند؛

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست

 

 

به جون خودم همینطوریه...

از خودمه ها...

|سه شنبه 5 اردیبهشت1391| 0:19|مترسک|

خستگی،

بیکاری ناشی از مقدار زیاد درس،

امتحان زیاد،

خاله زنک بازی های دخترا،

حرفای تکراری،

از فرط خیلی چیزای دیگه،

دارم یه حس جدیدو تجربه میکنم که نمیدونم چیه!

یه رفتار جدید که نمیدونم دقیقا چجوریه!

و آدمای جدید که نمیدونم کین!!

من دارم در دنیای ناشناخته ها زندگی میکنم!!

تو دنیای که همه چی وجبی اندازه گرفته میشه!! حتی دوست داشتن...

دنیای عجیب و غریب ها!

دنیای "جل الخالق"!!

واقعنا!! چجوری یهویی یه طوری عوض میشن که منم به قابلیت های آدم شناسی خودم شک میکنم!!

حتی دیگه مطمئن نیسم سلیقه هاشون همونا باشه!!

 

 

 

 

 

تا شنبه هیچ کاری ندارم عملا!!!

هیچی هیچی!!

البته بجز دوتا امتحان زیست و کلی مشق ریاضی و فیزیک!!

دو هفته بود تلویزیون ندیده بودم...دلم واسه خودم میسوزه...

حرف خاصی ندارم...

به قول حسین پناهی دلم میخواد کفشامو درآرم و آروم آروم از خودم دور شم...

خورده ریز ۱: ۱۵ تا تولد تو این سه ماهه دارم!! چقد مردم متولد میشن!!

خورده ریز ۲: گوشیمو دوس دارم!!

خورده ریز ۳:با تنهاییام تو مدرسه حال نمیکنم، تحملش میکنم!!

خورده ریز ۴:کاشکی درک دبیرای عزیز اندازه یه جو میرفت بالاتر!!

خورده ریز ۵: فردا اردو آمادگی دفاعیه!! قراره واسمون کلاشینکف باز و بسته کنن!!! خیلییییی ذوق دارمممم!!!:))

 

|دوشنبه 4 اردیبهشت1391| 23:41|مترسک|

ما سم مار را با پادزهر خنثی می کنیم

اما سم کلمات را چگونه؟

نمیدانم!

حالم خوب نیست.....

|چهارشنبه 30 فروردین1391| 20:14|مترسک|

سلام!!

من نمیدونم چرا ما بالانس نداریم!! تا یه بار به یکی میگی دوست دارم،لوس میشه!!

اصلا رسم دوستی اینه که رو نقطه ضعف هم دست نذاریم،اینا برعکسن!! از اول تا آخرش دنبال نقطه ضعفن!!

خودشون سوتی خالصن اونوقت از بقیه میخندن!!

ای بابا!! من دیگه حرفام تکراری شده!! اگه میخواسن گوش بدن که تا حالا داده بودن!! ۲ سال گذشته و ما هنوز سر جای اولیم!!

از قدیم گقتن لطف مکرر، وظیفه میشه!!

منم اصولا دیگه کاری به هیچی ندارم!!عادت کردم به اینکه سرکار برم و دروغ بشنوم و نامرد خطاب بشم!

اما من به خودم مطمئنم!! حتی اگه همه بگن اشتباه میکنی!! من اینم! به تو چه!!

 

 

از درس هیچی نمیگم!! اعصابشو ندارم!! فقط خوشالم که بالاخره شیمی فهمیدم!!

و اینکه امروز به معلم زبانم گفتم که چقد دوسش دارم!!

و اینکه عاشق تیپ زدنام شدم جدیدا!!

 

انگشت شستم طی ضربه شدید توپ والیبال شکست!!

بعله دیگه...

 

نمیدونم...فک کنم دیگه خبر خواسی نیس!! فک کنم!!

فقط الان تنها مسئله اینه که من علت رفتارشونو درک نمیکنم!! اما حرف هم نمیزنم!! بخدا!!

من هنوزم دوسش دارم اما بدون من راحت تره...

 

دل خوش سیری چند؟!

 

خورده ریز: همه خورده ریزامو فروختم یه کم دیگه سکوت خریدم....

|چهارشنبه 30 فروردین1391| 20:9|مترسک|

سلاااااام!!!

من برگشتممممم!!!

هفته ی پیش خیلی هفته ی خوبی بود!!

هیچ امتحانی نداشتیم!!! (دیگه خودتون بفهمین چه بهشتی بوده واسه خودش!! )

۴شنبش هم که کلاس زبانم شروع شد و از همون ثانیه اول یه دل نه صد دل عاشق معلمم شدم!!

فامیلش کمپانیه!! خیلی خیلی گله!! قراره جلسه دیگه بوسش کنم! آخه کلاسش خیلی شاده و خیلی خوب انگلیسی حرف میزنه و اصلا کلا لاولیه!!

پنجشنبه هم که امتان ریاضی بشددددت سختی دادم..

شنبه امتحان فیزیک داشتیم و من یه کلمه واسش نخوندم!! بجاش ریاضی و زبان خوندم!!

دوشنبه امتحان عربی داشتیم از درسای ترم یک!!:( زیاد بود اما آسون! )

سه شنبه اصلا امتحان نداشتیییییم!!! بجاش بعدازظهرش کلاس داشتم و تا اومدم خونه نشستم شیمی و زبان خوندن تا ۱۲ و نیم شب!!

امروز امتحان شیمیمو گند زدم!!! وقتی اومدم خونه کلی گریه کردم!!  بجاش عصر کلاس زبان خیلی خوش گذشت!!  عشقمو دیدم...!

خب این جنبه ی درسی ماجرا بود...!

جنبه ی دوستیش خیلی خوب بود!! بخصووووووص با پارمیدا!!! ( اگه الانم پیشم بود یه ۱۰۰ تا بوس دیگش میکردم!!  )

جدیدا دچار "حس خوب با هم بودن" شدم...البته خیلی وقتا از کارای اطرافیان ناراحت میشما!! ولی به روی خودم نمیارم و به دوستام غر نمیزنم...آخه خب بالاخره یه روزی هم من شاید بد رفتار کنم و مطمئنا اونا اینقد کارای خوب کردن که من این غر زدن و تلخی رفتارشونو یادم بره!!!

هرچند بعضی اتفاقا نه فراموش میشن نه بخشیده میشن....چون فقط بدبختی نصیبت شده!! درحالیکه اونا روحشونم خبر نداره! اااااای باباااا....

بازم هیچی نمیگم!! چون من هم دروغ میگم هم مقصرم!!

 

 

 

 

 

خورده ریز۱: فردا تولد آقای برادر است!! مبارک ها باشه داداش کوچولوی دراز من!!!

خورده ریز۲:آهنگ جدید کتی پری فوق العادس!!!!

خورده ریز۳: من خیلیییییییییییییییییییییییییییی دوستتت دارم دیاناااااااااااااااااااا!!!  بووووووس!!

خورده ریز۴:من تو شیمی هیچی نمیشم!! هیچی....

خورده ریز۵: بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده٬بیخیال قلبی که اینقده تنها مونده...

خورده ریز۶:المپیاد زیست و ادبیات قبول شدم!!

 

|چهارشنبه 23 فروردین1391| 20:30|مترسک|

سلااام!!!

چطورین!؟

شدیدا حوصلم از زندگی سر رفته!!

خیلی مزخرفه!!

حالم ازش بهم میخوره!!

تنها بخش جالبش ببئیه تو کلاه قرمزیه!!:))

خوش باشین !!

 

|پنجشنبه 10 فروردین1391| 17:48|مترسک|

وااای!

چه بامزه شده اینجا!!

:))

بنظرم خیلی قالب جالبیه!!

نمیدونم....خوشم میاد ازش!!

عید دیدنی هامون در عرض یه روز تموم شد...چقد خاندان بزرگی داریم ما!!

منو باش که اینقد دلم به عیدی گرفتن خوش بود...

چه نقشه هایی کشیده بودم...

حیف...

 

 

طی حادثه ای خرگوش جان دار فانی را وداع گفت...در سن ۲۳ روزگی!!

و من بهش خندیدم!! اما الان خیلی دلم میخواد پیشم بود...

دیگه تا آخر عمرم حیوون نمیخرم!!قهرم باهاشون...بخصوص خرگوشا...

 

یه فایت عظیم الجثه داشتم!! وحشتناک بود!!

با شکستن شیشه و اینا به پایان رسید....

حق به حقدار رسید...

آدم بده به سزای عملش رسید!!

 

دلم برای سرزمین مقدس تنگ شده بود...حالا حالاها نمیخوام ازش دور شم!!

 

خورده ریز : حالم از آهنگ وبم بهم میخوره دیگه!! اما حوصله گشتن واسه یه سایتی که آهنگ واسه وبلاگ داره رو ندارم!!(بجز پیچک!) اگه جایی دیدین پیلیز(لطفا) معرفی کنین!! مرسی!

 

|جمعه 4 فروردین1391| 18:47|مترسک|

آی!

باز کن پنجره را!

در بگشا!

که بهاران آمد!

که شکفته گل سرخ!

باز کن پنجره را!

که پرستو پَر می شوید در چشمه ی نور،

که قناری میخواند،

می خواند آواز سرور.

که،

بهاران آمد!

که شکفته گل سرخ،

به گلستان آمد!

 

خورده ریز ۱: من یه آدم کاااااملا غیر اجتماعی هستم!! البته فقط درباره مهمونی! الانم فرار کردم اومدم اینجا!!

خورده ریز ۲:چه خوشگل شدم امشب!!

خورده ریز ۳:عیدیتان روز افزون ایشالا!!

خورده ریز ۴:حوصلم سر رفته...! :( 

|سه شنبه 1 فروردین1391| 23:9|مترسک|

امروز با مادر گرامی تشریفمان را بردیم به خرید!!

بسی حال داد...جایتان خالی!!

برای سفره هفت سینمان هم سنگ تمام گذاشتیم!!

بعد از خریداری نهنگ و شمع، حسابی خوشگلش کردیم!!

آه...اسم ماهیهایمان را هم ژیگول و زیگول گذاشتیم!!

و آن چنان سفره ای چیدیم...به به!!

واقعا ما خوش سلیقه ایم!! 

آهان!!

در راستای دختر شدن، حسابی زحمت کشیدیم!!

لاک خریدیم! از اینها که تَرَک می خورد!! و هم چنین رژلب و سایه!!

آه! موهایمان را هم اندکی (با اجازه پدر) بنفش نمودیم!!

هم اکنون هم مشغول تست کردن لاکمان هستیم!!

خوشگل بودیم، خوشگل تر می نماییم!!

 

غیر از اینها...

در فراق دو دوست عزیزمان که به اصفهان عزیمت کرده اند، هر ۵ دقیقه یکبار آه می کشیم!( و صدای همه را درآورده ایم!!)

 

هفته جالبی را آغاز نموده ایم!!

 

خورده ریز۱: عاشق اینجوری حرف زدنیم!! وفتی اینگونه دهان به سخن می گشوییم،بدانید که بس خوشالیم!!

خورده ریز۲: خداوند برادر را آفرید،کسی که در هیژ کار همکاری نمیکند،آنگاه "علاف" و "بیکار" معنا پیدا کرد!

خورده ریز۳: خداوند همه چیز را "بنفش" آفرید!!

خورده ریز۴: متن بالا با همکاری بخش "خودشیفته" مان نوشته شده است!!

خورده ریز۵: لاکمان خیلی خوشگل جلوه می کند...

 

|یکشنبه 28 اسفند1390| 23:7|مترسک|

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از

متلاشی شدن دوستی است،...

سینه ام آینه ای ست،

با غباری از غم...

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت،

دست پرمهر مرا سرد و تهی بگذارد...

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

 

 

 

من دیروز دیوان حمید مصدق گیرم اومد!!!!

وفتی دیدمش جیغ زدم!!

خیلی شعراش قشنگه...

 

خورده ریز ۱:این شعر مخاطب دارد...

خورده ریز ۲:بادی میاد که کامیونا رو هم جابجا میکنه!!

|پنجشنبه 25 اسفند1390| 15:30|مترسک|

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

-بی قید-

و تکان دادن دستت که،

-مهم نیست زیادـ

و تکان دادن سر را که،

-عجیب! عاقبت مرد؟

-افسوس!

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

«چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

عشق تو خاکستر کرد؟»

|چهارشنبه 24 اسفند1390| 22:15|مترسک|

:)))

:)))))

=))

=))))

خیلی خیلی خنده داره...

اینقد که اشکمو در میاره...

وای خدایا!! :))

جاتون خالی...این هفته حسابی خندیدم!!

از آدما! تختا! لباسای سفید! ترافیک! خیابونا!

 

 

طبق معمول هم چهارشنبه سوری کلی ترقه زدم!!!!!

تا میتونستم عقده هامو خالی کردم!!

چارتا چارتا کپسولی مینداختم!!! گوش کر کن هستنا!!

دستمم سوخت...! به درک!!

ولی هنوز خالی نشدم!!

خودم داد نمیزنم،ترقه بیچاره باید جرمو بکشه!!

جات خالی بود...

 

شدیدا خدا هوامو داره....خیلی زیاد...

بسی شرمگینم در مقابلت مستر گاد!!

خودت درستش کن!!

 

|چهارشنبه 24 اسفند1390| 21:46|مترسک|

هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم…!
کوچه ها را بلد شدم…
خیابان‌ها را بلد شدم…
ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را،
… رنگ‌های چراغ قرمز را…
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم
آدمها را بلد نیستم

.

.

.

مدرسه تموم شد امروز...

خیلی خداحافظی سخته! البته اینو یکی دو ساله که میدونم...

از همین امروزم حوصلم سر رفته...

با دوست گشتن خیلی بهتر از با خونواده گشتنه بنظرم!!

ای بابا...

دلم میخواد جیغ بزنم...!!

حیف که نمیاد بیرون...

 

خورده ریز: کیانااااا!!! دلم خ واست تنگ شده!! :(

|شنبه 20 اسفند1390| 21:37|مترسک|

«دردی اگر داری و همدردی نداری٬

با چاه آن را درمیان بگذار!

با چاه!

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!»

گفتند این را پیش از این اما نگفتند٬

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند٬

آنگاه دردت را کجا فریاد کن؟

آه!

فریدون مشیری
|پنجشنبه 18 اسفند1390| 19:41|مترسک|

دوست داری بی محابا مهربان باشی!

تازه می فهمی مهربان بودن چه آسان است...

با همه چیز ها،

از سنگ تا انسان!!

"قیصر امین پور"

 

 

 

امممم...

این هفته معمولی بود!

اما فردا از ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر کلاس دارم...

و امتحان!! نمیخوام بخونم!!

آها!

امروز فاینال داشتم!! خیلی خیلی خیلی سخت بود!!

جوابش یه ساعت دیگه میاد...

بخاطرش امروز نرفتم مدرسه!!

شنبه هم میخوام برم مدرسه!! ولی بعدش دیگه نمیریم!!

کلا الان حس خاصی ندارم...

شاید یه خرده ناراحتم!ولی نمیدونم چرا!! :))

خیلی مسخرست!!

 

جدیدا از هیچی خوشم نمیاد!! ترجیح میدم یه جا بشینم و همش چایی بخورم!!

حتی از چایی هم خوشم نمیاد!!

نمیدونم....شاید شیر گرم...

چرا نوشیدنی اینقد مهم شد یهو؟!

فک کنم دارم خل میشم!!

حوصله ی عیدو ندارم....

 

 

دلم ۲۴ ساعت خاموشی میخواد...

که بشینم فک کنم!!

یه شوک میخوام که بشم همونی که بودم!!

نمیدونم....

چرا اینطوری شدم؟!؟!

خواستم یه ذره هم عوض نشم ، شدم یه آدم حساس به درد نخور!!

خدایا میخوام عوض شم!! میخوام برگردم!! کمکم کن!!

 

خورده ریز ۱: یکشنبه تصادف کردم!! اما هیچیم نشد!! خیلی مسخرس!!

خورده ریز ۲: خدایا با یه نمره خوب پاس بشم!!

خورده ریز ۳:دلم واسه آلاچیق و قبرستونو بهشت زهرا تنگ شده!! :)) یاد راهنمایی بخیر!

خورده ریز ۴: کاشکی زندگی زیرنویس داشت...!! (ترجمه ی یه عبارت انگلیسی توسط خودم!!)

|چهارشنبه 17 اسفند1390| 22:20|مترسک|

تا وقتی چیزی نمی دونین حرفی نزنین!!

خواهش می کنم!! شاید یه دلی رو بشکونین! اونوقت بیا و درستش کن!

هرچند من به این حرف های بی پایه و اساس، به این دل شکستن ها.. من به همه اینها عادت دارم!!

اما شما را به خدا! در حق هم اینکارو نکنین!!

تا وقتی چیزی رو با چشماتون ندیدین، درموردش قضاوت نکنین...خواهش می کنم...

سرکار خانم افلاطون(شایدم سقراط یا هر انیشتین دیگه ای!!) :

**کاش یک لحظه بجایم بودی...

نه، پشیمانم از این گفته خویش،

که اگر یک لحظه

و فقط یک لحظه تو بجایم بودی،

می شکستی آسان...**

 

 

این نیز بگذرد...

گفتم یه بار! گنجایش این قفس استخونی من زیاده!

هرچه میخواهد دل عصبانی و ناراحتت بگو...عیب نداره!!

ولی باور کن، از اصل همه این حرفها و جریانات اخیر، بخدا اندازه یه نخود هم چیزی نمیدونی!!

فقط احساس مسئولیتت به عنوان یه خاله گل کرد و رفتی از این و اون پرسیدی!!

عیب نداره، ما که عذرخواهی کردیم، تغییری ندیدیم...(هرچند تقصیر من نبود)

بقیش با خودت، یه روز میاد که دیگه خیلی دیره...

هرچند ایشالا اون روز نیاد...

 

 

شدم مثه شمشیری که آهنگر داره میسازه...

ضربه های محکم پتک و گرمای سوزان آتش و سرمای استخوان سوز آب رو باید تحمل کنم و حرفی نزنم...

درغیر این صورت آدم بده میشم!!

ایها الناس!!! من از اشتباهاتم فرار نمی کنم، ارشون نمی ترسم، از عذرخواهی کردن هم خجالت نمی کشم...

لازم باشه بازم میگم ببخشید...

"ببخشید...ببخشید...ببخشید..."از ته اعماق دلمه ها!

 

 

 

=))))) =)))) :)))) :))))

می خندم!!

بلند بلند...

از ته دلم.

آنقدر که گوش هایت سوت بزند...

و اشک از چشمانم جاری شود...

آنقدر که سرت درد گیرد...

و صدای خنده ام ملکه ذهنت شود...

به چه؟!

=)))))

به ریشت، ای زندگی دیوانه وار من!!

 

 

 

خورده ریز ۱: فردا پیشرفت تحصیلی دارم، حتی صفحه هارو نمیدونم!!! :))

خورده ریز۲: عشق می بخشم این روزها...به عزیزترینانم...مثه تو حدیث...و پارمیدا...و...

پس تو هم گلمو قبول کن سپیده....:*

خورده ریز۳: تا حالا سر واکنش های رفتاری یه آدم شرط بستین؟! به جام خودم خیلی کیف میده!!

خورده ریز۴: من عیدی میخرم واست!! هه هه هه!!

خورده ریز۵: همش امتحان داریم چرا؟! :(

خورده ریز۶: از زندگیمان، داریم نهایت استفاده را می بریم!! بقول آن ور آبی ها: آیم میکینگ موست آف ایت!!:))

|سه شنبه 9 اسفند1390| 15:29|مترسک|

miss-A