X
تبلیغات
یه آدم کوچولوی پیچیده
مرا مترسک مینامند
همیشه تو زندگیم دوستی،محبت،صمیمیت اینقدر ارزش داشت که برای حفظ اون همه کار میکردم.

ولی امروز با تلفنی که به من شد متوجه شدم توی یه مسیر یک طرفه قدم برمیداشتم.

و تمام تصورات من به هم ریخت!

و برای مطالبی که تو این وب میذاشتم و صرفا دلنوشته های من بودند مورد بازخواست قرار گرفتم!!

به خودم و خانوادم توهین شد!

چیزایی که برام یه عمر ارزش بودن،ضد ارزش شمرده شد!!

تلاش هایی که برای حفظ دوستیامون کردم، دخالت تلقی شد!!

سکوتی که در برابر شنیدن دروغ های دیگران کرده بودم، باعث شد خودم به دروغ گویی متهم بشم!

شاید من هم یه جایی کم گذاشتم ولی مستحق چنین برخوردی نبودم!

 

 

 

 

 

 

خداحافظ تا روزی که اینقدر شخصیتم قوی بشه تا با هرکسی عین خودش برخورد کنم...

و خداحافظ تا روزی که دوباره قلم به دست بگیرم...

 

 خورده ریز۱: تمام حرفای پست  حذف شده قبلی، و هر حرفی درباره بعضی از دوستام زدمو پس میگیرم!

خورده ریز۲: لونا و رکسانا : برمیگردم اینجا! اما بعد از یه مدت! آدرس وب جدیدمو خواستین همینجا یه نظر بذارین و آدرس وبتونم بنویسین  تا بهتون بگم! کااااااملا حق با توست لونا! اما من حوصله کل کل با یه مشت ابله که از حرفای وبم ناراحت میشن رو ندارم!!

خورده ریز ۳:مریم منظورت از ما کی بود؟! آدرسشو به خیلیا دادم! فک کنم یادم رفت به تو بدم! خیلی وقت هم هس اینو بستم!!

خورده ریز۴: بر میگردم به زودی!!

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1391ساعت 1:46  توسط مترسک  | 

این روزها

آنچنان سریع،

آنچنان خشک،

آنچنان پرمشغله،

و آنچنان بی بخارند،

که حتی نمیتوان اسمشان را "روز" گذاشت...

این روزها،

روز نیستند...

چیزی شبیه ماشین اند...

یا لامپ

یا هرچیز کم بازده و گرماده..

هرچیز که در آن فرصت انسان بودن نباشد..

فقط دویدن و دویدن...

فقط خواندن و خواندن...

فقط جوش آوردن...

از "اینجا"،

از مردمانش،

از دورویی شان،

از بی مهریشان،

از متلک هایشان،

از پز هایشان،

تظاهرشان،

خنده های تلخشان،

تصمیم گیری های خودخواهانه شان،

اندیشه های پستشان،

از همه چیزشان...

از همه چیز همه کس جوش می آوری!

گرم میشوی!

گرمش می کنی!

گرما میدهد...

-مثل انرژی منفی ـ

نمی دانی کدامشان را مقصر بدانی!

با همه سر جنگ بر میداری...

نمی دانی غصه بدی کدامشان را بخوری،

از همه عقب می کشی...

از همه کارت عقب میمانی!

روزهایت کم بازده می شود!

مثل یک لامپ!

که هرچند روشن است،

بشدت گرمت می کند!

که میگویی،

کاش نبود..

نه خودش!

نه نورش!

این روزها،

نیامدنشان بهتر از اینگونه آمدنشان است...

این روزها،

به درد جرز لای دیوار هم نمیخورند...

همه چیز را بدتر می کنند

و غیر قابل تحمل تر

سخت تر

ـ گرم تر ـ

این روزها...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از خودم بود...

:|

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 22:54  توسط مترسک  | 

امتحانا که تموم شد، یه هفته جای شما خالی رفتیم کیش!!

بقول خودشون: لبخند خلیج فارس!!

والا من که زیاد خوشم نیومد..

یه زمانی ما سالی یک یا دو بار میرفتیم کیش!

اما از ۳ سال پیش تا الان دیگه نشد بیایم!

الان که اومدیم واقعا از ملت نا امید شدم!!

اصلا کیش که اینطوری نبود!!

هرکی ۲ قرون پول داشته پا شده اومده!!

اصلا فرهنگ ندارن بعضیا!!

آقا یه زنی رو دیدم،لهجش داد میزد دهاتیه! بعد یه مغازه داره میگه شما از کجا اومدین؟ زنه میگه من شیرازی اصیل اصیلم!! هرکی تو مغازه بود بلند بلند بهش خندید!!

رفتیم کلبه هور غروبو ببینیم یه خونواده دیگه هم اونجا بودن! یه دختری اومده شالشو برداشته میگه مریم بیا یه عکس ازم بگیر! ماتنوم پیدا نباشه ها! میخوام بذارم تو فیس بوک زیرش بنویسم: من در سواحل آنتالیا!!!!!!

من خیلی شخص مهمی نیستم!

اما فقظ میتونم بگم متاسفم...:(

 

 

 

 

شب که از فرودگاه برگشتیم ساعت ۸ بود،تا ۱۱ و نیم داشتم اتاقمو تمیز میکردم و وسایل جا میدادمو اینا!! دلم نمیرفت اونجا بخوابم!! بعدشم رفتم حموم..

فرداش هم از ۳ و نیم تا ۸ شب کلاس داشتم!! :)

واقعا خسته بودم! البته بیشتر گرمم بود!!

 

۵شنبه بعدازظهر اولین جلسه کانونم بود که حسااااااابی خورد تو ذوقم!!

یه معلم داریم که تنها نکته مثبتی که توش دیدم این بود که یه ساعت جی شاک دستش بود!!

حالا درس دادن و شوخی های بی مزشو اینا همه به کنار!!

تجربه هاش هم از شوهرداری به کنار!!

قیافه و جوشای صورتشم به کنار!!

لهجشو کجای دلم بذارم؟!؟!؟!

این عربا دیدین که میرن لندن زندگی میکنن؟! بعد میخوان انگلیسی اونم بریتیش حرف بزنن؟!

دقیقا اونجوری حرف میزنه!!

"ر" هاشو آنچنان محکم میگه که آدم فک میکنه پشت موتور نشسته!!

بعد هرازگاهی هم ۳-۴ تا حرف نمیگه! اولای کلاس تو کف این بودم که چرا اینجوری میکنه! بعد فهمیدم ایشون دارن بریتیش حرف میزنن!!

به جون خودم خیلی افتضاه حرف میزد!!

من نمیدونم این کانون آزمون ورودیش چجوریه که همچین آدمایی میشن معلم!!

اَه!!

ولش کن اصلا!!

 

 

جمعه بعدازظهر رفتم تو ارم پیاده روی!! بعد از ۳ سال!! اینقد خوب بود...

البته تو سربالایی تپه کم آوردم اما خوب اونم خوب میشه به مرور...

 

موهامو هم برای بار هزارم پسرونه کوتاه کردم!! :)

ایتقد خوشگل شدم!! جیگر خودم!! :))

واقعا موی کوتاه بهم میاد!!

 

 

بعد از کلی وقت دوباره برگشتم فیس بوک!!

فقط به یه دلیل!!

من هرچی عکس از بیرون رفتنامون میخواستم، بچه ها میگفتن میذاریم تو فیس بوک!!

منم با اقتدار رفتم یه وی پی ان خریدم و رفتم تو فیس بوک!!

آخییییییییییییش!!

از بی عکسی نجات یافتم!!:)):))

 

 

زندگی هم بدک نیس...

فقط اگه شیما نبود خیلی افتضاه میشد!!:)

بهش گفتم که برای بار هزارم از طرف من بگه معذرت!!

اون شب هم خوابشو دیدم...خیلی خوب بود...

صبح که بیدار شدم کلی اشک ریختم بخاطر نداشتن اون وفتا!!

 در حال گذراندن یه تلخی بی پایانم...که گفته شده بدتر از یه پایان تلخه!:(

 

 

اصفیا هم که رفت استرالیا...البته فقط واسه ۳ ماه...

اولش هم به من نگفت! من بعد فهمیدم!!

واقعا نمیدونم چی بگم....

دکترت باید بهت بگه که دوستت داره میره خارج؟!

واقعا نمیدونم غصه رفتنشو بخورم یا غصه ضایغ شدنم جلو دکتر یا غصه "چرا بهم نگفتی" که تو دلم موند!؟

والا عقل ناقص من که میگه نامردی بود...

نامردی تر از اون اینه که برگردن بگن تو داشتی با فلانی حرف میزدی واسه همین خبرو نفهمیدی...

بیخیال اصن!!

به درک! نگفت! رفت! ۳ ماه دیگه هم میاد!! چیکارش کنم؟! :))

بهش گفتم یه عکس با یه کانگارو بگیره بعنوان سوغاتی واسم بیاره!!

:))

آخه ۲ تا موجود هست که من خیلی دوسشون دارم!!

البته کمتر از اسب!! :)

یکی کانگارو، یکی کوآلا!!:X:X

این دو تا عشق منن!! :X:X:X

بگذریم...

 

 

امشب هم دارم میرم کارتینگ!! :)

تو کیش هم رفتم!! :))

دوس دارم خو!! :)

 

 

 

خورده ریز ۱:سفر خوب بود دوس جونیا؟!

خورده ریز ۲:شیما....کاش خواهر نداشته ام مثل تو بود! نه،کاش خودت خواهرم بودی!!

خورده ریز ۳:اسما...دو سه روزه هرچی میگم شعر میشه!! بهم امیدوار هستی یا نه؟!

خورده ریز ۴:کارنامه ها رو هم دادن...

خورده ریز ۵: ۶۶۹ روز دیگه کنکور دارم!!:))

خورده ریز ۶: کیانا، نیس! هیچوفت اون یه نفر نیس!! و نمیاد! :(

خورده ریز۷:از همه ی دوستانی که فرمودند قلم خوبی دارم و باحال مینویسم و ... متشکرم!! :X:X

خورده ریز ۸: اشک ۳ حرف نیست...خیلی حرف دارد...:(

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1391ساعت 16:21  توسط مترسک  | 

همیشه باید یک کسی باشد که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد ...
همیشه باید کسی باشد تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد ...
باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید بفهمد ...
که اگر سکوت کردی، بفهمد ...
باید کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد ...
بفهمد که درد داری ...
که زندگی درد دارد ...
بفهمد که دلگیری ...
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده ...
بفهمد که دلت برای راه رفتن ، برای دویدن ، برای خندیدن،قهقهه زدن،و
گاهی هم گریه کردن تنگ شده . . .بفهمد و با تو بخندد،بفهمد و اشکهایت را پاک کند
،قلقلکت دهد تا بخندی...آری.....
همیشه باید کسی باشد...

 

 

اما هیچوقت نیست...

 

خورده ریز: این متنه خودش بیان گر همه چیزه!! اسما اینو بهم داد...ممنونم دوست عزیزم...:*(حتی اگه اعتقاد نداری بهش!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1391ساعت 1:43  توسط مترسک  | 

یوهووووووووووووووو...!!!

کولولولولولولو....کی لی لی لی لی لی لی لی....!!!

تابستون شده...!!!

جیییییییییییییییییییییییییغ!!!!

حالا این همه سر و صدا کردم هنوزم تابستون نشده ها!!

فردا صبح آخرین امتحانمه! بعدش تابستون واقعی شروع میشود!!

وای خدا چقد ذوق دارم!! :))

بسه دیگه...گلوم پاره شد...:)

 

 

 

بر حسب یه اتفاق ساده جعبه دست بندام افتاد!! دهن همه باز مونده بود که چطور من این همه دستبند دارم...چیکار کنم خب!! عشق دستبندم!! :)

 

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده...آهااااااااا!!!

 

یه بنده خدایی بهم گفت که یه بنده خدای دیگه درمورد منو و اون بنده خدای اولی چی فک میکرده و من غش کرده بودم از خنده....:)))

بنده خدای اولی خواسته اسمشو نگم ولی نمیدونین چی حرف مزخرفی زده!!

البته عیبی نداره ها!! فقط ۹ ماهه منو میشناسه،یه کم دیگه بگذره می فهمه من چجور آدمیم!!

ولی خداوکیلی من موندم این افکار دخترانه تا کجا میتونه پیش بره!!

:)):))

 

۴شنبه جشن پایان سال قراره بگیریم اما هنوز نمیدونیم کجا!!:))

دیروز رفتیم آیس پک داشتیم درباره برناممون واسه درس خوندن حرف میزدیم یهو آقاهه گفت:

چیزیشم واسه خرداد گذاشتین؟!

ما بعد دو دقیقه فهمیدیم چی میگه و کلی خندیدیم...

 

 

همیشه دلم میخواس یه دوست پایه داشته باشم،هرازگاهی با هم بریم بیرون خرید کنیم!!

میدونم از خرید خوشم نمیاد،ولی از نظر دادن و مسخره بازیشو خنده ها خوشم میاد!!

حالا اگه شدیم ۴ تا هم عیب نداره...ولی خوب اینو خیلی دوس داشتم!!

تازه شام بعد از خریدم تصور کرده بودم!!

اسمش تصورات دبیرستان بود...

سال دوم هم تموم شد،

 من هنوزم به آرزوم نرسیدم!!

:)):)):))

 

 

 

این کتابایی که این هفته خوندم محشر بودن!!

به خصوص الماس پنهان!! خیلی دوس داشتم!! :X

 

 

من باید ۳ ماه تمام صبر کنم تا فصل جدید سوپرنچرال شروع شه...:(

 

با هستی خانم فرند شدیم اگین!! :))

 

 

فاینالمو پاس شدم اما زیر ۹۰ شدممممممممم!!!:((:((:((

این همه دوسش داشتم معلممو اما کلاسی پایین داد بهم!!:(

دلم واسه بچه های کانون تنگ میشه...:(

 

 

همسایمون دوباره واسه تابستون از قطر اومد ایران!!

لهجش،خدمتکارش،حرف زدن بچه هاش و و و... همش سو‌‌ژه خندس!!:))

واقعا باحاله...

 

 

به نظرم این تنها قالبی بود که با روحیاتم میخوند!!

خیلی دنبال یه قالبی گشتم که شلوغ پلوغ باشه،همه عکساشم خنده و مسخره بازی و پریدن بود!!

یاه یاه یاه...

 

 

خوشبختی،اینه که تو آینه نگاه کنی و بعد بخندی بگی من خوشبختم بعد موهات عجق وجق کنی آهنگ بخونی میکروفنت هم برست باشه!! کلی بپری و برقصی!! اونم رقصای الکی من درآوردی!!

:)) چقد خوشبختی طولانی بود...:))

من یه ماهه خوشبختم!! :))

خوشبختانه، خوشبخت باشید!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 21:8  توسط مترسک  | 

امتحانا میان و میرن!!

ما هم این وسط موندیم!

میخونیم،نمیخونیم...

زندگی خیلی خوب داره پیش میره!! دنیا روی خوش نشون داده،اصلا عجب چیزیه ها!!

 

هرروز آواز میخونم،

کلی میرقصم،(بیــــــــب!!)

کلی خوشم،

راحتم

همه چیو ساده میگیرم

بچه شدم

آروم شدم

عوض شدم(شکل مناسب ندیدم!!)

اما عوضی نشدم!!

به قول چندین تا از دوستام شدم همونی که بودم!!

همون آدم اول!!

خیلی خوبه ها! فقط با یه تفاوت (به قول متی)، اونم اینکه موهام بلند شده!!

به معنای واقعی کلمه دارم "زندگی می کنم"

جای همه اونایی که قرار بود توش باشن خالی!! هرچند از نبودشون متاسف نیستم!!

یه چیزی بگم؟

الان اینو فهمیدم!

من عادت داشتم به همه چیز و همه کس اهمیت بدم،خیلی خیلی زیاد!!

همه کار میکردم!!

اما خب به بعضیا بیشتر!!

اما یه مدت پیش خیلی کمتر به بقیه و خیلی بیشتر به اینا اهمیت دادم!!

بعد پشیمون شدم و با خودم گفتم اینا که هیچی،بقیه چه گناهی کردن!!

حالا همه چیز برعکس شده!! خیلی عالیه!!

یه "به درک" گنده به خودم گفتم و بعد رفتم سراغ زندگی!!

حالا که همه چی خوبه،چرا خرابش کنم؟!

زندگی خیلی خیلی عالیه...

اصلا نمیتونم توصیفش کنم...

 

هومان رفته تو تیم بسکت ناحیه دو!!!

خیلی خیلی عالیه!!

هرچند دور از انتظار نبود،بالاخره هر چی باشه بسکتبالش عالیه!!

کانگراجولیشن داداش کوچولو!!

 

 

من عادت دارم هروقت یه آهنگ گوش میدم،یا خودم فک میکنم این آهنگه الان مخاطبش تو زندگیم کیه!!

ولی آهنگایی که جدیدا گوش میدم بی مخاطب شدن!!

آخه خب چیز خاصی نمیگن!! مثل آهنگای ال.ام.اف.ای.او (!!!!)!

جدیدا آهنگام و پلی لیستم فقط به درد پریدن و خوندن و داد زدن و خندیدن میخوره!!

اینم یه نشونه دیگه از دوران قدیم!!

 

 

دوباره رفتم سراغ پیانوم!!

ولی خب هنوز سخته!

هم نت هارو حفظ نیستم،هم انگشتام درد می گیره...

ولی خب تمرین میکنم...ادامه میدم! من اینم!!

 

 

مامان خانوم منم بعد ۸ سال دویاره استاد شد!!

داروسازی گیاهی درس میده!!

من که میخندم ولی خب خداییش رشته باحالیه!!

واسش هدیه ی استادی هم خریدم!!!

 

 

دلم واسه قبلا ها تنگ شده...

وقتی بچه بودیم،می گفتیم، می خندیدیم،

آلاچیق،سر کلاس کواری،اذیت ها،التماس واسه رفتن به کارگاه کامپیوتر واسه بازی به بهونه تحقیق..

دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده...

بقول سارا: خیلی زشت بزرگ شدیم

بقول من: خیلی مزخرف، سریع بزرگ شدیم...

 

"بیا تلقین کنیم دنیا

یه جور دیگه ای میشه

بگیم به به! چه خوشبختیم!

برای رونق گیشه.

مقصر نیستی تو

این دقایق تلخ و باهوشند،

برای هیچ انسانی لباس نو نمی پوشند"

این یه قسمت آهنگ تمرکز بهرام رادان بود.

البته اصلا شرح حال من نیس!! چون من تلقین نمیکنم،واقعا همه چی خوبه...

 

 

 

 

خورده ریز ۱:داداشی!! شام بده!!

خورده ریز ۲:آلبوم بهرام رادان خیلی بامزس!! به خصوص آهنگ "تمرکز"ش و اون انگلیسیه!!

خورده ریز ۳:هوا خیلی گرمه! واسه همین جز واسه امتحانا بیرون نمیرم!!

خورده ریز ۴:فاینالمو چیکار کنم!؟

خورده ریز ۵:سال دیگه سومی میشم.خیلی حرفه ها...

خورده ریز ۶:یه نفر اون روز میگه موقیعیتت رو توضیح بده! گفتم پیش خودمم!اما دور از تکنولوژی،دوباره!!

خورده ریز ۷: من برگشته ام!!

 

یوهوووووووووووووووووووووووووووو.......!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1391ساعت 0:43  توسط مترسک  | 

ای بابا!!

چقد من محبوب شدم این روزا!!

خانواده عزیز...من که کاری نکردم!! همش بخاطر اون بالاییه!!

این کارا چیه!! چرا منو خجالت میدین!!

بقول یه دوست قدیمی،یه فاجعه ی گتی واسمون رخ داد،

بعضیا مثه خونواده یه کارایی میکنن که تو عمرشون نکرده بودن و این چنین عظیم الجثه ابراز محبت می کنن!

بعضیا مثه دوستان فقط و فقط سری تکان می دن! انگار گفتی املامو ۲۰ میشم!!

خب که چی؟! :)):)):))

 

 

فردا امتحان کشوری زبان داریم! بعدش کلی روز تعطیلیم واسه امتحان زیست!! تا الان دقیقا نصف امتحانارو دادیم!! (ببین چه جوری دارم روز شماری می کنم!)

امتحانه هم آسونه!! فرتی تموم شد خوندنش!! :))

 

 

فردا شب یه تولد دعوتم!! هیچگونه احساس مثبتی نسبت بهش ندارم!!

واسه اینکه یه چیزی فهمیدم و خیلی بخاطرش ناراحتم اما بازم میگم خب که چی!!:))

۲ تا سوال اصلی دارم:

اول: چرا فک میکنن دروغ میگم!؟ البته بقول آدمای خیلی عصبانی(!!!) به درک اسفل السافلین! چرا باید واسم مهم باشه اینا چی فک میکنن!

دوم: آخه خدا وکیلی تا وقتی شلوار جین هست،واسه چی آدم باید دامن بپوشه!؟ هااااا؟!؟!

این دخترا همشون یه فازشون قطه!! (اصلا و ابدا قصد توهین به کسی یا طرفداری از حزبی ندارم بخدا!)

 

 

اممم...دیگه چی بگم..

آهاااا!!! سومین کفش پاشنه بلندمو خریدم که ظاهرا خیلی خنده داره اما من نمیفهمم دقیقا چرا!

آخه کجاش زشت و یا خنده داره که یه دختر یک عااااالمه کفش اسپورت و فقط ۳ کفش مهمونی داشته باشه!! ها؟ کجاش بده؟!

اما خداییش این یکی خیلی خوشگله!!

وااااای....

تو پاساژ داشتیم میرفتیم یهو یه نی نی فنقلی دیدم!! بشدت عاشقش شدم!!

خیلی کوچیک و خیلی خوشگل بود!! خیلی...

داداشم از نی نی بدش میاد! از شانس قشنگش امشب تو پاساژه هرزنی میدیدی یه بچه صفر تا ۴ ساله دستش بود!!

دقیقا همون سنی که همشون خیلی خوردنین!!

خلاصه ما بعد از خرید داشتیم بر می گشتیم که یهو دوباره دیدمش!!(کوه به کوه نمیرسه،هیوا به نی نی میرسه!!) 

به مامانم گقتم: مامان! دوستمم اینجاس!!

مامانم هم خیلی جدی دنبال دوستام بود،بعد که من به نی نی اشاره کردم،اول کلی تعجب کرد بعد بع عقلم شک کرد بعد هم شروع کرد به خندیدن!!!

منم که دیگه مات شده بودم همینطوری رفتم از مامانش اجازه گرفتم، کلــــــــــــــــــــــی ناز و نوازشش کردم!!

تازه الان یادم اومد که اینقد مبهوت بودم که یادم رفت اسمشو بپرسم!!

آخه یه نی نی تو لباس پیش سینه دار و پیراهن ۴خونه با پوست خیلـــــــــــــــــــــــی سفید و یه پستونک فینگیلی تو دهنش خیلـــــــــــــــــی خوردنی میشه!!

خیلی ذوق کردم امشب!! :))

 

 

 

خورده ریز۱: حاضرم هرکی بخواد بچشو از صفر تا ۳ سالگی پرستاری کنم!! خیلـــــــــــــی باحالن!!

خورده ریز۲: هومان هنوز بهم میگه نی نی !! :(

خورده ریز۳:عاشق دستبندامم!!

خورده ریز۴:اتاقم جیگر شده!!

خورده ریز۵:تیکه کلام جدید پسر و دختران جوان: ....ِت تو حلقم! (... همان لباس جدید یا گردنبند یا هرچیز دیگر خیلی شیک و جدید شماست!!)

خورده ریز۶:باحال ترین حس دنیا: تو جیب لباسات پول پیدا کنی!!

خورده ریز۷: از بعد از امتحانا اینجا خیلی خوشگل میشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1391ساعت 23:11  توسط مترسک  | 

“Stop holding on to what hurts and make room for what feels good””

“”Use your smile to change the world, don’t let this world change your smile!!””

“”Everyday may not be good but there is something good in everyday!;)””

“”You were given this life because you were strong enough to live it!””

“”Be the kind of woman who when your feet hit the floor in the morning the devil says:”oh no! she is up!”””

“”Faith is not beliebing that God can, is knowing that HE WILL””!

And the best of all:

“I can’t tell you the key to success but the key to faliour is trying to please everyone!

THE MIRACLE HAPPENED TO ME AFTER 2 YEARS…I CAN’T TELL YOU HOW I FEEL NOW, JUST KNOW THAT IT’S AMAZING

MY FEET ARE NOT ON THE GROUND NOW, I’M SOMEWHERE UP THERE

I WS ALONE THROUGH ALL OF IT,GUESS I WILL STAY ALONE THROUGH WHAT COMES NEXT

EXCEPT THAT HE’S WITH ME…:D

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1391ساعت 18:15  توسط مترسک  | 

اس نمیدی،

درست حرف نمیزنی،

اصلا حرف نمیزنی!

دردودلایی که باهات کردمو به غریبه ها میگی،

هرچی بهت میگم رو باور نمیکنی،

خب که چی!؟

بکن،بگو!

واسم مهم نیس!

نه کارات، نه حرفات، نه رفتارات،...

نه...

کلا دیگه واسم مهم نیس!!

 

 

 

تا الان ۴ تا امتحان دادیم!! هنوز خیلی مونده!!

ولی بعدش دیگه تابستونه...

سه ماه فیلم و کتاب و آهنگ...و البته کلاسا! :(

هه هه هه ...

خب که چی!؟

:))

 

 

 

مریمــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!

تولدت مبارک دلبند خوشگلم!! جیگولی می!! :))

ایشالا یه عمر خیلی خوب و مفیدی خدا بهت عطا کنه!! :*

 

 

 

نمیدونم این روزا چرا هرکی رابطه دوستیش با مشکل روبرو میشه میکشه کنار! بعدشم اسمشو میذاره فداکاری!!

البته منم کشیدم کنارا! اما اسمشو نذاشتم فداکاری تا با خودخواهی خودم با این تصمیمم اعصاب بقیه رو خرد کنم!!:))

خب که چی؟!:))

 

چطوری همه چیز دان کامل راستگوی درستکار من؟!

 

 

اولی!

خداییش حیفم میاد وبلاگمو الکی بخاطرت سیاه کنم!

ولی بدون که:

شمیم حتی اگه اولی هم بشه،عقلش از تو بیشتره!!

مراقب حرف زدنتم باش!!

احترام و کوچیکتر بزرگتر و اینا هم همه باد هوا! نه!؟

واست متاسفم!

 

 

 

 

خورده ریز ۱: من تنهایی با زجر را به با هم بودن با ذلت ترجیح میدهم! :))

خورده ریز ۲:امتحان بعدی ریاضیه!!

خورده ریز ۳:دوست عزیز! "رهگذر شب"! من تو کافه چی نمینویسم!! شاید اشتباه شده! ؛)

خورده ریز ۴:قصد تغییر رشته دانشگاهی دارم!! اهدافم عوض شد!!:))

خورده ریز۵:طرف خودشو میمالیده به سپر ماشین ! میگن چی کار میکنی بابا, میگه دارم اوقاتمو سپری میکنم!! :))

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 16:48  توسط مترسک  | 

دلم یک ورق پاره ی نازک است

دلم را مچاله نکن!

نگو این که یک کاغذ باطله است

به سطل زباله حواله نکن!

 

دلم دفتری کاهی است.

ورق های آن را نکن زود زود!

بیا بعضی از صفحه ها را بخوان!

از اول ببین

حرف حرف تو بود!

 

اگر باز از دست من دلخوری،

بیا این ببخشید هم مال تو

نرو صبر کن یک کمی صبر کن!

بیا اصلا این دل،

دلم مال تو!

 

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 21:20  توسط مترسک  | 

اومدم کمک کنم مثلا!

خواستم قضیه تموم شه...

فک کردم اینطوری باز مثه قبل میشیم...

فک کردم همه با هم خوب میشیم! هممون مثه پارسال میشیم...

اما فک کردن همه چی تقصیره منه...

من خودمم میدونم که خیلی شوتم و هیچی نمیدونم!!

ولی حالا که اومدم کمک میتونستی اینطوری ضایعم نکنی...

هرچند همیشه اینجوریه!

بقیه راس میگنم من دروغ،بقیه خوبن من بد، بقیه میدونن من نمیدونم،..

بقیه فرشتن،من...

ای بابا...

انگار حشره کش زدن!! پخش و پلا شدیم!!

هرکی یه گوشه...

هرکی با یکی...

هرکی تو یه حال...

دلم واسه خودمون و قبلنامون(از اول دی به قبل) تنگ شده...

خیلی زیاد...

 

 

امروز بعد از امتحان رفتیم باغ عفیف آباد.

بدک نبود...

قبول! طرز حرف زدن ناامیدانه!!!

چرا کمکم نمیکنی؟! چرا بیخیالش میشی؟! نکنه دلت میخواد....؟!

 

از سال دیگه کار به هیچکس ندارم (تو یه زمینه خاص!! ) کار خودمو میکنم!!

شاید خیلی زندگیم مزخرف بشه!! همه بد نگام کنن اما مهم نیس...

 

سرکار خانم "اولی"!! میدونی خیلی جلف و بی جنبه و بی فرهنگی؟! البته نه فقط تو!! خیلیاتون!!

بچه!! ایمیل یه آدم یه چیز خصوصیه!! میفهمی یعنی چی!؟ یعنی نباید عین پفک بذل و بخشش کنیش!!

برات متاسفم...

اسمت روته دیگه!! اولی هستی!!

 

 

 

عاااااااشق این قااااالبممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!بخصوص ناخناش!!

خورده ریز۱:خدا داداش شکمو نسیب نکنه!!

خورده ریز۲:دلم واسه دین تنگ شده!!

خورده ریز۳:شنبه امتحان دینی دارم!! تا امروزم ۳ تا از امتحانارو دادیم!!

خورده ریز۴:هویج شدم!! تا ناخونام نارنجیه!!

خورده ریز۵:زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...

خورده ریز۶:کاش میدونستی هر کاری که کردم واسه شخص شخیص خودت بود!!حالا هی بگو من تشکر نمیکنم!! مگه میگم تشکر کن؟! میگم بفهم!! همین!!

خورده ریز۷:دختر بودن کار مسخره و جلفی است!! خدارو شکر تا حدی دختر نیستم!! ناشکری نمیکنما!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 14:47  توسط مترسک  | 

پنداشتی چون كوه ،کوهِ خامش دمسردم؟


بی درد ، سنگِ ساكتِ بی دردم ؟ 


نی!


قله ام،


بلند ترین قله ی غرور   


اینك درون سینه ی من التهاب هاست...


هرگز گمان مبر،  


شد خاطرات تلخ فراموشم 


هر چند


به مانند كوه، ساكت و سردم 

لیک

آتشفشان مرده ی خاموشم.



""حمید مصدق""

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدمهای تمام شده را دیگر از نو شروع نکن...

 

 

نه آنها مثل قبل خواهند بود،

 

 

نه تو!

 

نه حتی رابطه تان!!

 

 

""از وب بغض های یه حوا""

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 19:2  توسط مترسک  | 

سلام!!

آقا این پست قبلیم خیلیییی توپه!! چقد من خوب میتونم حرفمو در قالب یک متن ادبی بیان کنم!!

این هفته ما هممون عین قطب مثبت و منفی شدیم!!

یه  دقیقه میخندیدیم یه دقیقه بعد دعوا بود....

جدیدا عوض شدیم...

بعضیا هم عوضی شدن...

 

 

خیلی خیلی خیلی داره بهمون فشار میاد بخاطر امتحانا!!

ما هفته دیگه امتحانای ترممون شروع میشه ولی هنوز ۳ تا امتحان دیگه باید بدیم..نامردیه!!

هیچکس درکمون نمیکنه...

 

یه درخت تو حیاط مدرسه داشتیم که خیلی بزرگ بود..

همه واسه دردودل یا گفتن رازهاشون میرفتن زیر این درخته...

جای دنجی هم بود..

یه نیمکت خوشگل هم زیرش بود...

شنبه همینطوری الکی از ریشه قطع شد و افتاد...

بماند که ماشین یکی از مسولین مدرسه رو هم له کرد، ولی درخت خوبی بود..

خیلی دلم واسش تنگ میشه...

این درخته تو مدرسه نماد خیلی چیزا بود!

سنگ صبور خیلیا بود!

راز خیلیا رو میدونست!

سایه خیلی خوبی هم داشت...

اما دیگه رفته...تازه وقتی قطعش کردن هیچکس دورو برش نبود..

این درخته که رفت،خیلی چیزا رو با خودش برد...

خیلی از دوستی ها، مهربونی ها، گذشت ها،..

نماد استقامت بود هم تو زندگی هم درس هم دوستی..

حالا دیگه رفته...

و خیلی از دوستی ها از هم پاشیده...

وقتی بود، همه جز خودشون بقیه رو هم میدیدن اما حالا...

انگار فقط خودشون مهمن...

درخته یادمون میوورد که ما دوستیم!

نسبت به هم وظایف و توقعاتی داریم...

اما حالا همه این چیزا رو یادشون رفته...

 

 

 

دوستان عزیز!! دوستی یعنی وقتی میپرسی "چطوری؟"، با اولین جمله ی رفیقت تا ته ماجرا رو بخونی.

دوستی به این معنی نیست که بگی "چطوری؟" و بعد منت بذاری که" من فلان روز و فلان روز حالتو پرسیدم!"

قبول!حالمو پرسیدی! اما آیا منتظر جواب هم شدی؟!

 

 

روحت شاد درخت عزیز...

سبز سبزم ....    ریشه داشتم....

 

 

 

خورده ریز۱: ایرج قادری دار فانی را وداع گفت...روحش شاد..

خورده ریز۲: دیروز هم یه گنجشک مرده کف حیاط مدرسه پیدا کردیم!!

خورده ریز۴: واسه مامانم چی بخرم!!؟!!

خورده ریز۵: خدایا!! راضیم به هرچی تو بخوای...

خورده ریز۶: چقد نمایندگی سخته یعضی وقتا...

خورده ریز۷: باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی! کاشکی شعر مرا میخواندی....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 18:51  توسط مترسک  | 

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند,

زیبایی هایش را بیرون بکشد …

تلخی هایش را صبر کند…

آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند؛

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست

 

 

به جون خودم همینطوریه...

از خودمه ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 0:19  توسط مترسک  | 

خستگی،

بیکاری ناشی از مقدار زیاد درس،

امتحان زیاد،

خاله زنک بازی های دخترا،

حرفای تکراری،

از فرط خیلی چیزای دیگه،

دارم یه حس جدیدو تجربه میکنم که نمیدونم چیه!

یه رفتار جدید که نمیدونم دقیقا چجوریه!

و آدمای جدید که نمیدونم کین!!

من دارم در دنیای ناشناخته ها زندگی میکنم!!

تو دنیای که همه چی وجبی اندازه گرفته میشه!! حتی دوست داشتن...

دنیای عجیب و غریب ها!

دنیای "جل الخالق"!!

واقعنا!! چجوری یهویی یه طوری عوض میشن که منم به قابلیت های آدم شناسی خودم شک میکنم!!

حتی دیگه مطمئن نیسم سلیقه هاشون همونا باشه!!

 

 

 

 

 

تا شنبه هیچ کاری ندارم عملا!!!

هیچی هیچی!!

البته بجز دوتا امتحان زیست و کلی مشق ریاضی و فیزیک!!

دو هفته بود تلویزیون ندیده بودم...دلم واسه خودم میسوزه...

حرف خاصی ندارم...

به قول حسین پناهی دلم میخواد کفشامو درآرم و آروم آروم از خودم دور شم...

خورده ریز ۱: ۱۵ تا تولد تو این سه ماهه دارم!! چقد مردم متولد میشن!!

خورده ریز ۲: گوشیمو دوس دارم!!

خورده ریز ۳:با تنهاییام تو مدرسه حال نمیکنم، تحملش میکنم!!

خورده ریز ۴:کاشکی درک دبیرای عزیز اندازه یه جو میرفت بالاتر!!

خورده ریز ۵: فردا اردو آمادگی دفاعیه!! قراره واسمون کلاشینکف باز و بسته کنن!!! خیلییییی ذوق دارمممم!!!:))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 23:41  توسط مترسک  | 

ما سم مار را با پادزهر خنثی می کنیم

اما سم کلمات را چگونه؟

نمیدانم!

حالم خوب نیست.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 20:14  توسط مترسک  | 

سلام!!

من نمیدونم چرا ما بالانس نداریم!! تا یه بار به یکی میگی دوست دارم،لوس میشه!!

اصلا رسم دوستی اینه که رو نقطه ضعف هم دست نذاریم،اینا برعکسن!! از اول تا آخرش دنبال نقطه ضعفن!!

خودشون سوتی خالصن اونوقت از بقیه میخندن!!

ای بابا!! من دیگه حرفام تکراری شده!! اگه میخواسن گوش بدن که تا حالا داده بودن!! ۲ سال گذشته و ما هنوز سر جای اولیم!!

از قدیم گقتن لطف مکرر، وظیفه میشه!!

منم اصولا دیگه کاری به هیچی ندارم!!عادت کردم به اینکه سرکار برم و دروغ بشنوم و نامرد خطاب بشم!

اما من به خودم مطمئنم!! حتی اگه همه بگن اشتباه میکنی!! من اینم! به تو چه!!

 

 

از درس هیچی نمیگم!! اعصابشو ندارم!! فقط خوشالم که بالاخره شیمی فهمیدم!!

و اینکه امروز به معلم زبانم گفتم که چقد دوسش دارم!!

و اینکه عاشق تیپ زدنام شدم جدیدا!!

 

انگشت شستم طی ضربه شدید توپ والیبال شکست!!

بعله دیگه...

 

نمیدونم...فک کنم دیگه خبر خواسی نیس!! فک کنم!!

فقط الان تنها مسئله اینه که من علت رفتارشونو درک نمیکنم!! اما حرف هم نمیزنم!! بخدا!!

من هنوزم دوسش دارم اما بدون من راحت تره...

 

دل خوش سیری چند؟!

 

خورده ریز: همه خورده ریزامو فروختم یه کم دیگه سکوت خریدم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 20:9  توسط مترسک  | 

سلاااااام!!!

من برگشتممممم!!!

هفته ی پیش خیلی هفته ی خوبی بود!!

هیچ امتحانی نداشتیم!!! (دیگه خودتون بفهمین چه بهشتی بوده واسه خودش!! )

۴شنبش هم که کلاس زبانم شروع شد و از همون ثانیه اول یه دل نه صد دل عاشق معلمم شدم!!

فامیلش کمپانیه!! خیلی خیلی گله!! قراره جلسه دیگه بوسش کنم! آخه کلاسش خیلی شاده و خیلی خوب انگلیسی حرف میزنه و اصلا کلا لاولیه!!

پنجشنبه هم که امتان ریاضی بشددددت سختی دادم..

شنبه امتحان فیزیک داشتیم و من یه کلمه واسش نخوندم!! بجاش ریاضی و زبان خوندم!!

دوشنبه امتحان عربی داشتیم از درسای ترم یک!!:( زیاد بود اما آسون! )

سه شنبه اصلا امتحان نداشتیییییم!!! بجاش بعدازظهرش کلاس داشتم و تا اومدم خونه نشستم شیمی و زبان خوندن تا ۱۲ و نیم شب!!

امروز امتحان شیمیمو گند زدم!!! وقتی اومدم خونه کلی گریه کردم!!  بجاش عصر کلاس زبان خیلی خوش گذشت!!  عشقمو دیدم...!

خب این جنبه ی درسی ماجرا بود...!

جنبه ی دوستیش خیلی خوب بود!! بخصووووووص با پارمیدا!!! ( اگه الانم پیشم بود یه ۱۰۰ تا بوس دیگش میکردم!!  )

جدیدا دچار "حس خوب با هم بودن" شدم...البته خیلی وقتا از کارای اطرافیان ناراحت میشما!! ولی به روی خودم نمیارم و به دوستام غر نمیزنم...آخه خب بالاخره یه روزی هم من شاید بد رفتار کنم و مطمئنا اونا اینقد کارای خوب کردن که من این غر زدن و تلخی رفتارشونو یادم بره!!!

هرچند بعضی اتفاقا نه فراموش میشن نه بخشیده میشن....چون فقط بدبختی نصیبت شده!! درحالیکه اونا روحشونم خبر نداره! اااااای باباااا....

بازم هیچی نمیگم!! چون من هم دروغ میگم هم مقصرم!!

 

 

 

 

 

خورده ریز۱: فردا تولد آقای برادر است!! مبارک ها باشه داداش کوچولوی دراز من!!!

خورده ریز۲:آهنگ جدید کتی پری فوق العادس!!!!

خورده ریز۳: من خیلیییییییییییییییییییییییییییی دوستتت دارم دیاناااااااااااااااااااا!!!  بووووووس!!

خورده ریز۴:من تو شیمی هیچی نمیشم!! هیچی....

خورده ریز۵: بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده٬بیخیال قلبی که اینقده تنها مونده...

خورده ریز۶:المپیاد زیست و ادبیات قبول شدم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 20:30  توسط مترسک  | 

سلااام!!!

چطورین!؟

شدیدا حوصلم از زندگی سر رفته!!

خیلی مزخرفه!!

حالم ازش بهم میخوره!!

تنها بخش جالبش ببئیه تو کلاه قرمزیه!!:))

خوش باشین !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 17:48  توسط مترسک  | 

وااای!

چه بامزه شده اینجا!!

:))

بنظرم خیلی قالب جالبیه!!

نمیدونم....خوشم میاد ازش!!

عید دیدنی هامون در عرض یه روز تموم شد...چقد خاندان بزرگی داریم ما!!

منو باش که اینقد دلم به عیدی گرفتن خوش بود...

چه نقشه هایی کشیده بودم...

حیف...

 

 

طی حادثه ای خرگوش جان دار فانی را وداع گفت...در سن ۲۳ روزگی!!

و من بهش خندیدم!! اما الان خیلی دلم میخواد پیشم بود...

دیگه تا آخر عمرم حیوون نمیخرم!!قهرم باهاشون...بخصوص خرگوشا...

 

یه فایت عظیم الجثه داشتم!! وحشتناک بود!!

با شکستن شیشه و اینا به پایان رسید....

حق به حقدار رسید...

آدم بده به سزای عملش رسید!!

 

دلم برای سرزمین مقدس تنگ شده بود...حالا حالاها نمیخوام ازش دور شم!!

 

خورده ریز : حالم از آهنگ وبم بهم میخوره دیگه!! اما حوصله گشتن واسه یه سایتی که آهنگ واسه وبلاگ داره رو ندارم!!(بجز پیچک!) اگه جایی دیدین پیلیز(لطفا) معرفی کنین!! مرسی!

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 18:47  توسط مترسک  | 

آی!

باز کن پنجره را!

در بگشا!

که بهاران آمد!

که شکفته گل سرخ!

باز کن پنجره را!

که پرستو پَر می شوید در چشمه ی نور،

که قناری میخواند،

می خواند آواز سرور.

که،

بهاران آمد!

که شکفته گل سرخ،

به گلستان آمد!

 

خورده ریز ۱: من یه آدم کاااااملا غیر اجتماعی هستم!! البته فقط درباره مهمونی! الانم فرار کردم اومدم اینجا!!

خورده ریز ۲:چه خوشگل شدم امشب!!

خورده ریز ۳:عیدیتان روز افزون ایشالا!!

خورده ریز ۴:حوصلم سر رفته...! :( 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 23:9  توسط مترسک  | 

امروز با مادر گرامی تشریفمان را بردیم به خرید!!

بسی حال داد...جایتان خالی!!

برای سفره هفت سینمان هم سنگ تمام گذاشتیم!!

بعد از خریداری نهنگ و شمع، حسابی خوشگلش کردیم!!

آه...اسم ماهیهایمان را هم ژیگول و زیگول گذاشتیم!!

و آن چنان سفره ای چیدیم...به به!!

واقعا ما خوش سلیقه ایم!! 

آهان!!

در راستای دختر شدن، حسابی زحمت کشیدیم!!

لاک خریدیم! از اینها که تَرَک می خورد!! و هم چنین رژلب و سایه!!

آه! موهایمان را هم اندکی (با اجازه پدر) بنفش نمودیم!!

هم اکنون هم مشغول تست کردن لاکمان هستیم!!

خوشگل بودیم، خوشگل تر می نماییم!!

 

غیر از اینها...

در فراق دو دوست عزیزمان که به اصفهان عزیمت کرده اند، هر ۵ دقیقه یکبار آه می کشیم!( و صدای همه را درآورده ایم!!)

 

هفته جالبی را آغاز نموده ایم!!

 

خورده ریز۱: عاشق اینجوری حرف زدنیم!! وفتی اینگونه دهان به سخن می گشوییم،بدانید که بس خوشالیم!!

خورده ریز۲: خداوند برادر را آفرید،کسی که در هیژ کار همکاری نمیکند،آنگاه "علاف" و "بیکار" معنا پیدا کرد!

خورده ریز۳: خداوند همه چیز را "بنفش" آفرید!!

خورده ریز۴: متن بالا با همکاری بخش "خودشیفته" مان نوشته شده است!!

خورده ریز۵: لاکمان خیلی خوشگل جلوه می کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 23:7  توسط مترسک  | 

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از

متلاشی شدن دوستی است،...

سینه ام آینه ای ست،

با غباری از غم...

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت،

دست پرمهر مرا سرد و تهی بگذارد...

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

 

 

 

من دیروز دیوان حمید مصدق گیرم اومد!!!!

وفتی دیدمش جیغ زدم!!

خیلی شعراش قشنگه...

 

خورده ریز ۱:این شعر مخاطب دارد...

خورده ریز ۲:بادی میاد که کامیونا رو هم جابجا میکنه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 15:30  توسط مترسک  | 

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

-بی قید-

و تکان دادن دستت که،

-مهم نیست زیادـ

و تکان دادن سر را که،

-عجیب! عاقبت مرد؟

-افسوس!

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

«چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

عشق تو خاکستر کرد؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 22:15  توسط مترسک  | 

:)))

:)))))

=))

=))))

خیلی خیلی خنده داره...

اینقد که اشکمو در میاره...

وای خدایا!! :))

جاتون خالی...این هفته حسابی خندیدم!!

از آدما! تختا! لباسای سفید! ترافیک! خیابونا!

 

 

طبق معمول هم چهارشنبه سوری کلی ترقه زدم!!!!!

تا میتونستم عقده هامو خالی کردم!!

چارتا چارتا کپسولی مینداختم!!! گوش کر کن هستنا!!

دستمم سوخت...! به درک!!

ولی هنوز خالی نشدم!!

خودم داد نمیزنم،ترقه بیچاره باید جرمو بکشه!!

جات خالی بود...

 

شدیدا خدا هوامو داره....خیلی زیاد...

بسی شرمگینم در مقابلت مستر گاد!!

خودت درستش کن!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 21:46  توسط مترسک  | 

هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم…!
کوچه ها را بلد شدم…
خیابان‌ها را بلد شدم…
ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را،
… رنگ‌های چراغ قرمز را…
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم
آدمها را بلد نیستم

.

.

.

مدرسه تموم شد امروز...

خیلی خداحافظی سخته! البته اینو یکی دو ساله که میدونم...

از همین امروزم حوصلم سر رفته...

با دوست گشتن خیلی بهتر از با خونواده گشتنه بنظرم!!

ای بابا...

دلم میخواد جیغ بزنم...!!

حیف که نمیاد بیرون...

 

خورده ریز: کیانااااا!!! دلم خ واست تنگ شده!! :(

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 21:37  توسط مترسک  | 

«دردی اگر داری و همدردی نداری٬

با چاه آن را درمیان بگذار!

با چاه!

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!»

گفتند این را پیش از این اما نگفتند٬

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند٬

آنگاه دردت را کجا فریاد کن؟

آه!

فریدون مشیری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 19:41  توسط مترسک  | 

دوست داری بی محابا مهربان باشی!

تازه می فهمی مهربان بودن چه آسان است...

با همه چیز ها،

از سنگ تا انسان!!

"قیصر امین پور"

 

 

 

امممم...

این هفته معمولی بود!

اما فردا از ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر کلاس دارم...

و امتحان!! نمیخوام بخونم!!

آها!

امروز فاینال داشتم!! خیلی خیلی خیلی سخت بود!!

جوابش یه ساعت دیگه میاد...

بخاطرش امروز نرفتم مدرسه!!

شنبه هم میخوام برم مدرسه!! ولی بعدش دیگه نمیریم!!

کلا الان حس خاصی ندارم...

شاید یه خرده ناراحتم!ولی نمیدونم چرا!! :))

خیلی مسخرست!!

 

جدیدا از هیچی خوشم نمیاد!! ترجیح میدم یه جا بشینم و همش چایی بخورم!!

حتی از چایی هم خوشم نمیاد!!

نمیدونم....شاید شیر گرم...

چرا نوشیدنی اینقد مهم شد یهو؟!

فک کنم دارم خل میشم!!

حوصله ی عیدو ندارم....

 

 

دلم ۲۴ ساعت خاموشی میخواد...

که بشینم فک کنم!!

یه شوک میخوام که بشم همونی که بودم!!

نمیدونم....

چرا اینطوری شدم؟!؟!

خواستم یه ذره هم عوض نشم ، شدم یه آدم حساس به درد نخور!!

خدایا میخوام عوض شم!! میخوام برگردم!! کمکم کن!!

 

خورده ریز ۱: یکشنبه تصادف کردم!! اما هیچیم نشد!! خیلی مسخرس!!

خورده ریز ۲: خدایا با یه نمره خوب پاس بشم!!

خورده ریز ۳:دلم واسه آلاچیق و قبرستونو بهشت زهرا تنگ شده!! :)) یاد راهنمایی بخیر!

خورده ریز ۴: کاشکی زندگی زیرنویس داشت...!! (ترجمه ی یه عبارت انگلیسی توسط خودم!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 22:20  توسط مترسک  | 

تا وقتی چیزی نمی دونین حرفی نزنین!!

خواهش می کنم!! شاید یه دلی رو بشکونین! اونوقت بیا و درستش کن!

هرچند من به این حرف های بی پایه و اساس، به این دل شکستن ها.. من به همه اینها عادت دارم!!

اما شما را به خدا! در حق هم اینکارو نکنین!!

تا وقتی چیزی رو با چشماتون ندیدین، درموردش قضاوت نکنین...خواهش می کنم...

سرکار خانم افلاطون(شایدم سقراط یا هر انیشتین دیگه ای!!) :

**کاش یک لحظه بجایم بودی...

نه، پشیمانم از این گفته خویش،

که اگر یک لحظه

و فقط یک لحظه تو بجایم بودی،

می شکستی آسان...**

 

 

این نیز بگذرد...

گفتم یه بار! گنجایش این قفس استخونی من زیاده!

هرچه میخواهد دل عصبانی و ناراحتت بگو...عیب نداره!!

ولی باور کن، از اصل همه این حرفها و جریانات اخیر، بخدا اندازه یه نخود هم چیزی نمیدونی!!

فقط احساس مسئولیتت به عنوان یه خاله گل کرد و رفتی از این و اون پرسیدی!!

عیب نداره، ما که عذرخواهی کردیم، تغییری ندیدیم...(هرچند تقصیر من نبود)

بقیش با خودت، یه روز میاد که دیگه خیلی دیره...

هرچند ایشالا اون روز نیاد...

 

 

شدم مثه شمشیری که آهنگر داره میسازه...

ضربه های محکم پتک و گرمای سوزان آتش و سرمای استخوان سوز آب رو باید تحمل کنم و حرفی نزنم...

درغیر این صورت آدم بده میشم!!

ایها الناس!!! من از اشتباهاتم فرار نمی کنم، ارشون نمی ترسم، از عذرخواهی کردن هم خجالت نمی کشم...

لازم باشه بازم میگم ببخشید...

"ببخشید...ببخشید...ببخشید..."از ته اعماق دلمه ها!

 

 

 

=))))) =)))) :)))) :))))

می خندم!!

بلند بلند...

از ته دلم.

آنقدر که گوش هایت سوت بزند...

و اشک از چشمانم جاری شود...

آنقدر که سرت درد گیرد...

و صدای خنده ام ملکه ذهنت شود...

به چه؟!

=)))))

به ریشت، ای زندگی دیوانه وار من!!

 

 

 

خورده ریز ۱: فردا پیشرفت تحصیلی دارم، حتی صفحه هارو نمیدونم!!! :))

خورده ریز۲: عشق می بخشم این روزها...به عزیزترینانم...مثه تو حدیث...و پارمیدا...و...

پس تو هم گلمو قبول کن سپیده....:*

خورده ریز۳: تا حالا سر واکنش های رفتاری یه آدم شرط بستین؟! به جام خودم خیلی کیف میده!!

خورده ریز۴: من عیدی میخرم واست!! هه هه هه!!

خورده ریز۵: همش امتحان داریم چرا؟! :(

خورده ریز۶: از زندگیمان، داریم نهایت استفاده را می بریم!! بقول آن ور آبی ها: آیم میکینگ موست آف ایت!!:))

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 15:29  توسط مترسک  | 

سلام!

هومان از سه شنبه رفت مشهد تا امروز ظهر.

این چند روز خونمون زیاد جالب نبود، هرکسی میومد حاضریشو میزد و می رفت...

خدارو شکر که سالم رفت و سالم برگشت!:)

کلی سوغاتی های خوشگل خوشگل آورده....واقعا سلیقش خوبه...

بهترین داداشی دنیایی هومان!!

 

 

حال منم خوبه! ملالی نیست جز المپیاد...!!!

آخه یکی نیس بگه تو همینطوریش هم زیستو نمیگیری، رفتی المپیاد بلکه فرجی بشه؟!!؟!؟

بنده ۴ و ۵ شنبه صبح و امروز ظهر المپیادهای زیست و شیمی و ادبیات داشتم!!

خیلی خنده داره! هیپوقت خودمو تو همچین موقعیتی تصور نکردم!! خیلی بامزه بود...!!

هرچند واسه همشون سر یه ساعت اومدم بیرون!! :))

 

 

امروز ۵ اسفنده و هنوز کارنامه ندادن...من که میدونم میخوان تعطیلاتو زهر کنن بهمون...:((

 

کلا دارم محبت میفرستم اطراف بخصوص سمت یه بنده خدا!!

بقول یکی از پست هام، نمیخوام دوست داشتنامو جمع کنم واسه روز مبادا...

چون خیلی زود، دیر می شود...

 

دیشب با دوستم رفتم خرید! خیلی خوش گذشت!! عالی بود!!

برای دومین بار از خرید خوشم اومد...:")

 

در حال فعلی ما، معجزه اینگونه تعریف می شود:"روزی که در آن نه کسی درس بپرسد،نه امتحان بگیرد."

خدایا! کی میشه بیاد اونروز...

 

 

 

****از یه جایی به بعد نه دست و پا میزنی...نه باهاش دست و پنجه نرم میکنی...نه مشتتو میکوبی تو دیوار...نه داد و بیداد...نه گریه...نه دل دل میکنی...

از یه جایی به بعد، فقط سکوت میکنی!

 

خورده ریز ۱: زندگی میکنم.یا سرعت ثابت، بدون شتاب...

خورده ریز ۲:دوستت دارم دیانا...چون هستی.

خورده ریز ۳:راستی! شعر مرا میخوانی...؟

خورده ریز ۴: الم تعلم ان الله یری؟! -آیا نمی داند که خدا او را می بیند؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1390ساعت 18:14  توسط مترسک  |